تبليغاتX
غــــــــــــــــزلک

             

  

 

آدمک آخر دنياست ، بخند

 آدمک مرگ همين جاست ، بخند

 آن خدايي که بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست ، بخند

دستخطي که تو را عاشق کرد شوخي کاغذي ماست ، بخند

 فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گريه چه زيباست ، بخند

 صبح فردا به شبت نيست که نيست تازه انگار که فرداست ، بخند

راستي آنچه به يادت داديم پر زدن نيست که درجاست ، بخند

  آدمک نغمه ي آغاز نخوان به خدا آخر دنياست ، بخند

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 2:13 توسط .::.::.


 

 

 

هر بار که او را می دیدم، ساعتها گریه می کردم! آخرین بار که بسراغش رفتم، دیوانه وار می خندیدم!

 

وقتی حالت استفهام را در نگاهش دیدم،با طعنه گفتم که تعجب مکن چرا می خندم،

 

من دیگر آن زن سابق نیستم !

 

بس بود هر چه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستم!...

 

تازه حرفم تمام شده بود که یکباره قطره اشکی سرگردان،در گوشه ی چشمم لنگر انداخت؟!

 

با طعنه گفت : بنا نبود گریه کنی. پس این قطره اشک چیست؟!  اشک را با دست

 

پاک کردم و گفتم این؟ این قطره اشک نیست!

 

نقطه است! می فهمی ( نقطه) !!!

 

این آخرین نقطه ایست که با آخرین جمله ی آخرین فصل کتابِ ایمانم به عشق مردان گذاشتم!

 

من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم !... جز... به یکپارچه گیشان در نامردی !

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 10:46 توسط .::.::.


design : imjava