
نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد
نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم
نگاهم کرد دل به او بستم
بعد ها فهمیدم
که فقط نگاهم می کرد
چه پنداشتنی؟!
چه دوست داشتنی؟!
چه شوقی؟!
چه عشقی؟!
چه دل بستنی؟!
وای خدای من چه فهمیدنی!!!
باران، قصیده واری ،
- غمناک -
آغاز کرده بود.
می خواند و باز می خواند،
بغض هزار ساله ی دردش را،
انگار می گشود.
اندوه زاست زاری خاموش!
ناگفتنی است...،
اینهمه غم؟!
ناشنیدنی است!
پرسیدم این نوای حزین در عزای کیست !
گفتند اگر تو نیز،
از اوج بنگری،
خواهی هزار باز از او تلختر گریست!