شکوفه ها و برگها هم رفتند
و من تنها توانستم، به نقطه ای خیره شوم
و اندوهم را به شکل کلمات کوچک در آورم،
نمی توانم به عشق التماس کنم
یا آرزو کنم
که اندوه تلخ مرا در خود غرق کند
همان اندوهی که ریسمان های مرا
همچون قایق شکسته ای، جدا می کند
تنها قلم خسته ی من است
که اندوه مرا به روی کاغذ می ریزد
در حال که آهسته آهسته
قلبم را می خورد...![]()
![]()
![]()
با که باید آمیخت؟
با که باید پیوست؟
دل که تنگ است کجا باید رفت؟
به در و دشت و دمن
یا به باغ و گل و گلزار و چمن
یا به یک خلوت و تنهایی امن
دل که تنگ است کجا باید رفت؟
دل که تنگ است کجا باید رفت؟
پیر فرزانه ی من بانگ برآورد که این حرف نکوست:
دل که تنگ است برو خانه ی دوست!
شانه اش جایگه گریه ی تو
سخنش راه گشا
بوسه اش مرهم زخم دل توست
عشق او چاره ی دل تنگی توست
دل که تنگ است برو خانه ی دوست
خانه اش خانه ی توست. ![]()
نامه های عاشقانه بی غلط
و بدون خط خوردگی
و خدا هر روز برای او ، شکلات می فرستد.
من هم دلم می خواهد برای خدا نامه ای بنویسم ،
حتی ،
حتی ،اگر غلط یا خط خوردگی داشته باشم ،
فقط نمی دانم نامه ها را به کدامین نشانی بفرستم ،
خواهرم نشانی خدا را به من نمی گوید!!!![]()
![]()
![]()
![]()
توکه هستی؟
آیا تو هم کسی نیستی؟
اگر اینطور باشد
پس ما دوتن زوج خوبی هستیم!
هر چند که ما را از میان خود طرد کرده باشند
اما فکرش را بکن!
چقدر خسته کننده است که کسی باشی!
چقدر معمولی!!!
درست مثل قورباغه ای
که تمام عمرش صرف این می شود
تا نام خود را
به باتلاق ستایشگرش اعلام کند!!!
و بی اسم تو آغاز کردم
و ترا از درون چایی ام بیرون انداختم
ترا از درون آشپزخانه ام بیرون راندم
گلدان ها را آب ندادم... تا خشم ترا ببینم
نام ترا از پاییز
پاییز را از مزرعه
مزرعه را از شعر ها حذف کردم
ترا از گذرگاه فصل ها و خاطر ه هایم بیرون راندم
و به کنار آئینه رفتم
تا گیسوانی را که دوست داشتی به قیچی بسپارم
افسوس
که در آئینه ها فقط تصویر یک گل آفتابگردان بود
انعکاس تصویر نامهربان تو
تا ابد به روی صورتم سایه انداخته بود
و من تو شده بودم ...![]()